• افسانه: سلام ممنون از مطالب زیبا و امید بخشتون که البته عین واقعیت وجودی انسان هستن خوشحالم که جوونا و نوجوونای امروزی به راحتی به این مطالب مفید دسترسی دارن در گذشته چنین امکانی وجود نداشت و جوونا وقتشون با آهنگا و شعرای عموما غمگین و مایوس کننده (که البته متن اونها هم بخشی از واقعیت تلخ زندگی بوده و هست ) سپری می شد.

چرا دنبال کار و شغلی که دوست داریم، نمی‌رویم؟

چرا دنبال کار و شغلی که دوست داریم، نمی‌رویم؟

هر یک از ما موجودی منحصر به فرد هستیم و استعدادها و علایق خاص خود را داریم. اکثر ما به طور شهودی می‌دانیم که از چه کار و فعالیتی خوشمان می‌آید و گاهی ممکن است در اوقات فراغت به این علایق بپردازیم. برای بیشتر ما کار و شغل چیزی جدای از علاقه و تفریح است. در حالی که روانشناسی را دوست داریم می‌رویم مهندسی می‌خوانیم. با اینکه به نقاشی علاقه داریم، حسابدار می‌شویم. از معماری خوشمان می‌آید اما صنایع قبول می‌شویم. دوست داریم برای خودمان کار کنیم اما شغل کارمندی را انتخاب می‌کنیم. تعداد خیلی کمی از آدم‌های بسیاری که با آنها برخورد داشته‌ام کارشان را دوست داشته‌اند. اکثر آنها به دنبال کار و شغل مورد علاقه خود نرفته‌ بودند. اما چرا چنین است؟ چرا کار و شغلی را که دوست داریم، انجام نمی‌دهیم؟

علایق و استعدادهای خود را نمی‌شناسیم

بسیاری از ما حتی در سنین بلوغ و بزرگسالی نیز به درستی علایق و استعدادهای خود را نمی‌شناسیم. هیچ وقت برای این نوع خودشناسی آموزش ندیده‌ایم و راهنمایی نشده‌ایم. مدرسه در اصل قرار است جایی برای کشف و شکوفایی علایق و استعدادهای ما باشد اما در عمل چنین اتفاقی نمی‌افتد. ما مجبوریم علایق خود را در محدوده‌ی رشته‌های دفترچه کنکور بجوییم و پس از آن هم معمولا در دام رشته و کاری که هیچ علاقه‌ای به آن نداریم، گیر می‌افتیم. برخی تست‌های استعدادیابی و تیپ‌شناسی شخصیتی می‌توانند برای کشف علایق و استعدادها مفید باشند اما کافی نیستند. این آزمون‌ها بسیار ساده‌سازی شده هستند و پیچیدگی تفاوت‌های فردی، تجارب گذشته و تاثیرات محیطی که شخص در آن رشد کرده را در نظر نمی‌گیرند. از طرف دیگر در نهایت این خود شما هستید که باید به پرسش‌های این آزمون‌ها پاسخ بدهید. منظورم این است که در نهایت این خودتان هستید که باید با مراجعه به درون خود علایق و استعدادهای خود را کشف کنید. چه کاری برایتان لدتبخش است؟ چه مهارتی را راحت و آسان انجام می‌دهید؟ چه موضوع یا فعالیتی را سریع یاد می‌گیرید؟ تفریحات و سرگرمی‌هایتان چیست؟ همه این‌ها می‌تواند سرنخی برای کشف علاقه و استعدادتان باشد. علت اینکه علاقه و استعداد را باهم به کار می‌برم این است که آنها معمولا باهم همسو و سازگار هستند. اگر شما واقعا به گرافیک یا نویسندگی یا فوتبال علاقه دارید به احتمال زیاد در آن زمینه استعداد هم دارید.

در انتخاب شغل تحت تاثیر معیارهای دیگران قرار می‌گیریم

برای بیشتر ما انتخاب شغل از مسیر مدرسه، کنکور و انتخاب رشته می‌گذرد. به عنوان نوجوانی دبیرستانی معمولا بسیار تحت تاثیر نظرات و باورهای دیگران هستیم و به راحتی معیارها و مُدهای اجتماعی را می‌پذیریم. بیشتر والدین از بچه‌ها توقع دارند که دکتر یا مهندس شوند و کاری به علاقه خود آنان ندارند. در حالی که من اشتیاق فراوانی به فیزیک داشتم، مهندسی خواندم فقط به خاطر اینکه همه توقع داشتند که من مهندس شوم. دوستم عاشق ریاضی بود اما پزشک شد. (در ادامه خواهم گفت که ۲۰ سال پس از این انتخاب، من و دوستم به کجا رسیده‌ایم؟) اکثر دوستان دیگرم نیز چنین وضعی داشتند. در آن سنین اکثر ما آنقدر به پختگی، شناخت و استقلال فکری نرسیده‌ایم که بتوانیم راه خودمان را برویم و رشته و کار دلخواهمان را پیگیری کنیم. اما در سال‌های بلوغ نیز همچنان موانع دیگری ما را از پیگیری علایقمان باز می‌دارد.

از ناهمرنگی با جماعت می‌ترسیم

پیگیری علایق شخصی، معمولا ما را در برابر توقعات و باورهای اطرافیان و جامعه قرار می‌دهد. کمتر کسی در سنین بلوغ یا بزرگسالی مسیر شغلی خود را تغییر می‌دهد. بنابراین اگر شما بخواهید چنین کاری بکنید توجه دیگران را به خود جلب می‌کنید و یک شخص غیرعادی و عجیب به حساب می‌آیید و این قضاوت دیگران، در ما ایجاد ترس می‌کند. به همین دلیل ترجیح می‌دهیم همچنان همان آدمی باشیم که تاکنون بوده‌ایم و همان کاری را بکنیم که تاکنون ‌کرده‌ایم. همرنگی با جماعت ممکن است برای خود واقعی ما بسیار گران تمام شود. آرتور شوپنهاور گفته «ما حدود نیمی از شخصیت خود را در راه تلاش برای شباهت به دیگران از دست می‌دهیم.» ارزش‌های سنت و اجتماع از همان سنین مدرسه، کودک را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تأثیری که در اکثر مواقع منجر به دفن خود واقعی ما شده، ما را به شکل یک کپی و رونوشت از انسان مقبول اجتماع درمی‌آورد.  درست است که انسان موجودی اجتماعی است اما اجتماعی بودن به این معنا نیست که همه خود را با معیارهایی یکسان تطبیق دهند. برای پیگیری علایق و استعدادهای خود باید به قدری قوی باشیم که بتوانیم، علیرغم نظر دیگران، به تلاش برای دستیابی به اهداف و رویاهای خود ادامه دهیم.

از شکست خوردن می‌ترسیم

بالاخره کاری که اکنون مشغول انجامش هستیم برایمان غنیمتی است و اگر بخواهیم آن را رها کنیم و به کار دیگری بپردازیم ممکن است شکست بخوریم و موقعیت فعلی‌مان را نیز از دست بدهیم. خب می‌شود کم کم و به مرور مسیر را تغییر بدهیم و هزینه شکست را کمتر کنیم. در کنار شغل فعلی می‌توانیم به طور پاره وقت به کار مورد علاقمان بپردازیم و وقتی که در این کار تثبیت شدیم می‌توانیم کار قبلی را رها کنیم. با این حال معمولا در شروع یک کار جدید، شکست اجتناب ناپذیر است. ما باید مدیریت شکست‌ها را بیاموزیم. باید با استفاده از درس‌هایی که از شکست‌ها و اشتباهات خود می‌گیریم مسیر خود را اصلاح کنیم تا به موفقیت برسیم. شکست‌های موقت در انجام کاری که دوست داریم بسیار بهتر از شکست همیشگیِ ناشی از فراموش کردن علایق‌مان است.

از موفق شدن می‌ترسیم

ترس از موفقیت شاید عجیب برسد اما واقعیت دارد. تصور کنید قرار است آدم بسیار بزرگی شوید و به دستاوردها و موفقیت‌های بزرگی برسید. تصور اینکه واقعا در چنین جایگاهی قرار بگیرید چه احساسی در شما ایجاد می‌کند؟ چرا با اینکه هر یک از ما با استعدادهای منحصر به ‌فرد به دنیا می‌آییم، تعداد اندکی از انسان‌ها می‌توانند این قابلیت‌ها را شکوفا و از آنها استفاده کنند و به موفقیت‌های بزرگ برسند؟ یکی از دلایلی که روانشناس انسان‌گرا آبراهام مازلو برای این مشکل مطرح کرد، «عقده یونس» نام دارد. یونسِ پیامبر که در انجیل و قرآن نیز از او یاد شده است یک بازرگان کم‌جرئت بود که در مقابل درخواست خداوند برای اجرای یک مأموریت مهم، مقاومت کرد، عقده یونس به «ترس از بزرگی» یا رویگردانی از سرنوشت واقعی اشاره دارد. مازلو اعتقاد داشت که ما همان طور که از بدترین ویژگی‌های خود وحشت داریم از بهترین ویژگی‌هایمان هم می‌ترسیم. شاید برای ما داشتن یک مأموریت بزرگ در زندگی خیلی ترسناک باشد به همین دلیل برای ادامه حیات خود به انجام یک سری مشاغل عادی روی می‌آوریم و دنبال یک سری اهداف عادی می‌رویم. همه ما لحظاتی را تجربه کرده‌ایم که طی این لحظات متوجه توانایی‌های واقعی‌مان شده‌ایم. مازلو در این زمینه می‌نویسد: «ولی همزمان با اینکه این توانایی‌ها را در خود می‌بینیم از روی ضعف، حیرت و ترس به لرزه می‌افتیم.» ترس از پیگیری و تحقق نبوغ ذاتی‌مان و کار کردن در حد کفایت، دستورالعمل یک زندگی عمیقاً غمبار است زیرا اگر این روش را انتخاب کنیم از همۀ ظرفیت‌ها و فرصت‌ها کناره‌گیری می‌کنیم. بعضی از افراد از جستجوی بزرگی و موفقیت پرهیز می‌کنند چون از این می‌ترسند که زیاده‌خواه به نظر برسند. ولی این فقط می‌تواند یک بهانه برای فرار از سعی و کوشش باشد. ازاین‌رو ما معمولاً اهداف پست و کوچکی را برای خودمان در نظر می‌گیریم. احتمال برجسته شدن، صاعقه‌ای از ترس را در دل هر انسان عادی ایجاد می‌کند. زیرا متوجه می‌شود که اگر برجسته باشد توجه دیگران را به خود جلب می‌کند. عقده یونس تا حدودی به از دست دادن کنترل و ترس از احتمال اینکه شخصیت قدیمی خود را از دست بدهیم نیز مربوط می‌شود.

اهمیت پیگیری علایق و استعدادها

یکی از اهداف طبیعی در زندگی همه ما دستیابی به لذت و شادی است. به همین دلیل انجام کار و شغل مورد علاقه و لذتبخش نیز امری کاملا طبیعی و درست است. از طرف دیگر طبیعت به هر یک از ما استعدادی خاص خودمان بخشیده و وقتی در پی شکوفایی آن هستیم با ایجاد احساساتی عالی مثل شور و لذت و شادی درونی به ما پاداش می‌دهد. در غیر این صورت نیز طبیعت با هشدارهایی چون احساس بی‌معنایی، ناامیدی، افسردگی، دل‌مردگی، فشار عصبی و استرس و انواع بیماری‌های روان‌تنی به ما یادآوری می‌کند که در مسیر تحقق خود واقعی‌مان قرار نداریم و باید راهمان را اصلاح کنیم. تنها با انجام کاری که برایمان دل داشته باشد خواهیم توانست خدمت بزرگی به جهان عرضه کنیم زیرا عشق و اشتیاق نیرویی است که بر هر مانعی غلبه می‌کند. از طرف دیگر وقتی که به کار عاشقانه‌مان مشغول باشیم در واقع مشغول تفریح و بازی خواهیم بود نه کاری که سراسر تقلا و جان‌کندن باشد. انجام کاری که دوست داریم با بکارگرفتن استعدادها و نبوغ ذاتی‌مان، بازدهی عالی خواهد داشت که به شکل ارائه ارزش و خدمتی به دیگران زندگی خودمان و سایرین را غنا خواهد بخشید.

خطرات شغل ناخوشایند

من که به جای رشته مورد علاقه‌ام یعنی فیزیک، رشته مهندسی را انتخاب کرده بودم هیچ وقت از کارم راضی نبودم و همیشه ناراحت و افسرده بودم. البته فیزیک تنها علاقه من نبود. من به فلسفه و هنرهای تجسمی، نویسندگی و مباحث خودشناسی و رشد شخصی نیز علاقمند بودم. از کارم ناراضی بودم و این نارضایتی آنقدر عمیق بود که مصمم شدم به هر بهایی دنبال علایقم بروم و چنین کردم و هم اکنون نیز در این مسیر هستم. این تغییر باعث شد که دوباره شور و اشتیاقم را به دست آورم و از زندگی‌ام لذت ببرم. اما حکایت دوست من بسیار غم‌انگیز است. او که ‌استعداد فوق‌العاده‌ای در ریاضیات داشت، به دلیل همان معیارهای اجتماعی که در بالا توضیح دادم، رشته پزشکی را انتخاب کرد. وقتی از ریاضیات صحبت می‌کرد شور و اشتیاق و حسرت را هم‌زمان می‌شد در چهره‌اش دید. به عنوان یک پزشک با اینکه از لحاظ درآمد و اعتبار اجتماعی به اهداف خود رسید اما همیشه از شغل خود ناراضی بود و فشار و اضطراب زیادی را تحمل می‌کرد. همیشه از سختی کارش می‌نالید و سرانجام یک روز سکته کرد و در حالیکه هنوز چهل سال نداشت، فوت کرد. هرچند مرگ دست خداست اما شغل ناخوشایند هم می‌تواند یک وسیله باشد و باعث مرگ آدم شود.

 نوشته توسط موسی توماج ایری برای چطور

4 Comments

  1. سلام و عرض ادب. شما چگونه این همه علایق جور باجور در مورد خودتون رو با هم هماهنگ کردید؟ ایا فقط یکی از اونها رو پیگیری کردید؟ سوال بعدیم اینکه ایا میشه با هیپنوتیزم علاقه و نبوغ ذاتی رو فهمید؟ در اینصورت مواردی مث عقده یونس و احتمالا همرنگی با جماعت می تونه حذف بشه البته من اطلاعاتم خیلی کمه در مورد هیپنوتیزم

    • موسی توماج ایری

      سلام دوست عزیز
      با کمی ابتکار و خلاقیت می توانید علایق خود را باهم ترکیب و سازگار کنید
      من آدم خیلی ریسک پذیر و ماجراجویی هستم و علایقم هم خیلی وسیع و متنوع هست و در مقاطع مختلف زندگی اولویت علایقم متفاوت بوده
      اطلاعات کافی برای اظهار نظر در مورد هیپنوتیزم ندارم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

84 − = 76