---- زندگی در اشعار مولانا:
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ، ‌ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ، دانی که پس از عمر چه ماند باقی ، مهر است و محبت است و باقی همه هیچ ،

موقعیت شما : صفحه اصلی » اقتصادی و مالی
  • شناسه : 76481
  • 17 آوریل 2026 - 15:50
  • 0 بازدید
  • ارسال توسط :
جنایت آمریکایی‌ها در شهادت 6 کودک بیگناه/ در رامجین چه گذشت؟
جنایت آمریکایی‌ها در شهادت 6 کودک بیگناه/ در رامجین چه گذشت؟

جنایت آمریکایی‌ها در شهادت 6 کودک بیگناه/ در رامجین چه گذشت؟

در دل شبی آرام، خانه‌ای در رامجین با موشک شکافت و صدای نفس کودکان برای همیشه خاموش شد.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، جنگ، همیشه با اعداد و روزشمار معکوس شروع می‌شود و با آمارها، تیترها و خبرهایی که از تعداد شهدا می‌گویند، روحیه و احساسات مردم را درگیر می‌کند. اما «جنگ رمضان» فقط یک عدد و یک خبر در میان اخبار روزانه نیست، چراکه ماه مهمانی خدا به ماه خون و آتش تبدیل شد و با شهادت رهبر معظم انقلاب، ملتی را داغدار کرد.

روزها از پی هم سپری شدند و هر روز آماری از انفجار و موشک‌باران به گوش می‌رسید و امدادگران بلافاصله خود را به محل حادثه می‌رساندند تا بتوانند شهدا را پیدا کنند و مجروحان را از زیر آوار بیرون آورند. لحظات دردناکی برای همه نیروهای امدادی رقم خورد؛ لحظاتی که تا پایان سال‌های خدمتشان از یاد و ذهنشان پاک نخواهد شد. بدن‌های تکه‌تکه، دست‌ها، پاها و سرهای جداشده، روضه‌های نخوانده این جنگ بودند.

پیکرهای زیادی، بی‌صدا از زیر آوار بیرون کشیده و نام‌های زیادی به فهرست بلند شهدا اضافه شدند و خانه‌های زیادی، برای همیشه خالی ماندند. در میان این‌همه داغ، بعضی جنایت‌ها، سنگین‌تر از بقیه بر دل تاریخ نشستند؛ جنایت‌هایی که نه‌فقط یک خانه، بلکه یک خانواده را یک‌جا به آسمان بردند. یکی از همان شب‌ها، نیمه‌شبی که هنوز بوی خواب و آرامش می‌داد، نوبت به خانه‌ای در استان البرز رسید که قرار نبود اعضای آن دیگر صبح را ببینند.

آن شب ماه، با احتیاط از پشت ابرها نگاه می‌کرد، انگار او هم دلهره داشت و می‌ترسید از آنچه قرار است اتفاق بیفتد. شب‌هنگام هنوز زندگی در آن خانه جریان داشت، حرف از جنگ بود اما بازی‌ها و خنده‌های کودکانه دنیز و دیان خردسال به بزرگترها اجازه نمی‌داد حرفی از بمب و موشک بزنند، آنچه مشاهده می‌شد، گرمای یک خانواده 15 نفره بود که دور هم نفس می‌کشیدند.

دنیز کوچولوی قصه ما عروسک‌هایش را در آغوش گرفته بود و نقش مادر را برایشان بازی می‌کرد و دیان کوچولو هم با اسباب‌بازی‌هایش مشغول بازی بود تا اینکه آرام‌آرام به خواب رفتند. شهر در خوابی عمیق فرو رفت، سکوت، آرام و سنگین روی کوچه‌های روستای رامجین نشست و چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شدند. همه‌چیز بوی دلگرمی، همدلی و آرامش می‌داد؛ نفس‌ها منظم، خواب‌ها شیرین.

مادران، خسته از یک روز ساده، کنار فرزندان به خواب رفته بودند و پدران، با خیالی آسوده، سقف خانه‌ را امن‌ترین جای دنیا می‌دانستند. دنیز در خواب لبخند می‌زد، شاید داشت بازی می‌کرد، شاید در دنیای کودکانه‌اش دنبال یک عروسک می‌دوید و دیان، با آن نفس‌های کوتاه و آرام، در آغوش شب گم شده بود، کوچک و بی‌خبر از همه‌چیز. ایلیا و الیسا، امیرمهدی و ستیا هم که تقریباً مفهوم جنگ را تا حدودی می‌دانستند تصور نمی‌کردند شاید دیگر فرصتی برای صدا زدن نام مادر برایشان فراهم شود.

نیمه‌شب رسید و ناگهان آسمان شکافت. صدایی آمد که نه شبیه رعد بود، نه شبیه هیچ صدای آشنایی، زمین لرزید و در یک لحظه، همه‌جا به هم ریخت، نه فرصت فرار بود و نه آغوش آخر و نه حتی فرصت صدازدن پدر و مادر. خانه‌ای که تا دقایقی قبل پر از نفس بود، در یک چشم به هم زدن، به تلی از خاک و آوار تبدیل و صداهای کودکان قطع شد، دیگر صدای نفس‌های کودکان هم به گوش نمی‌رسید.

و این‌گونه بود که دنیز، دیان و چهار کودک دیگر این خانه زیر همان سقفی که باید پناهشان ‌بود، برای همیشه آرام گرفتند. هیچ‌کس نمی‌داند در آن لحظه چه بر سر بدن‌های کوچکشان آمد؛ جرمشان چه بود؟ اینکه در این خانواده به دنیا آمده بودند؟ یا اینکه یکی از اعضای همین خانواده، پاسدار وطن بود و پای لانچر با دشمن مبارزه می‌کرد؟ او مجروح شده اما دست از مقاومت و دفاع از میهن برنداشته بود.

و دردناک‌تر از همه، این بود که مادران و پدران، پدربزرگ و مادربزرگ و عمه این کودکان هم در جریان این حمله آمریکایی- صهیونی رفتند و هیچ‌کس از اعضای آن خانواده نماند که برای این کودکان معصوم که قربانی این جنایت بزرگ شدند، گریه کند، هیچ‌کس نماند که تابوت‌ها را در آغوش بگیرد و بی‌تابی کند و بگوید «وای خدا، بچه‌ام». درست است که از این خانواده 15 نفره کسی نماند تا برای کودکان این جمع عزاداری کند اما امروز یک ملت، مادر آن‌هاست و برایشان اشک می‌ریزد.

آری، این، فقط یک حمله و یک خطای جنگی نبود، این، سند یک جنایت بزرگ و دردناک است. جنایتی که دست‌های مدعیان «حقوق بشر» فرمان آن را دادند و این حادثه تلخ را رقم زدند؛ همان‌هایی که از انسانیت حرف می‌زنند و ادعا می‌کنند برای نجات مردم ایران آمده‌اند، اما دنیا به‌خوبی دید که در این جنایت، چگونه کودکانی که حتی نام جنگ را نشنیده بودند، زیر آوار «ادعای دروغین انسانیت» دفن شدند.

ماه دوباره به آسمان برگشته اما دیگر جرأت نگاه کردن به زمین را ندارد. چون هنوز از زیر خاک آن منزل تخریب شده از حمله بزرگ‌ترین جنایتکاران عالم، صدای خنده‌های ناتمام بازی دنیز و دیان به گوش می‌رسد، اما این پایان روایت نیست، این فقط آغاز خشم یک ملت است. امروز یک حقیقت، روشن‌تر از همیشه وسط این آوارها ایستاده و دست‌های خون‌آلود دشمنی که سال‌هاست پشت واژه‌های فریبنده پنهان شده را نشان می‌دهد.

دشمنی که از «حقوق بشر» و «نجات ملت‌ها» حرف می‌زند، اما در تاریکی شب، خانه‌ای را هدف گرفت که پر از خنده‌های کودکانه بود. این، یک اشتباه نبود، این، یک هدف‌گیری بود و جنایتی حساب‌شده برای شکستن دل یک ملت. اما دشمن نمی‌دانست که این خاک، با خون عجین شده و هر قطره خون شهدای این سرزمین یک فریاد می‌شود بر سر مدعیان حقوق بشر در ظاهر و خونخوران عالم در باطن.

دشمن خیال کرده بود با ویران کردن یک خانه، می‌تواند یک ملت را به زانو درآورد اما ندید که از زیر همان آوار، ملتی برخاست که حالا، دنیز و دیان و چهار کودک معصوم دیگر را فراموش نمی‌کند و هر شب با چشمانی خیس و قلبی بیدار، منتظر روزی است که عدالت، از میان همین خاکسترها، قد علم کند و انتقام این خون‌های به‌ناحق ریخته را بگیرد. آری، این خون‌ها بی‌پاسخ نمی‌ماند.

گزارش: صدیقه صباغیان

انتهای پیام/

 

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*