به گزارش خبرگزاری تسنیم از دفتر جزایر خلیج فارس، عبدالرحیم رضوانی| در میان آوار خانهای که ساعتی پیش هدف حمله جنگندههای آمریکایی و رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود، چیزی بیش از هر چیز دیگری توجهم را جلب کرد؛ نه دیوارهای فروریخته، نه وسایل پراکنده خانه و نه گرد و غباری که همه جا را پوشانده بود.
یک پرچم.
پرچم جمهوری اسلامی ایران؛ لابهلای لباسها و وسایل شخصی یک خانواده. نه بر فراز ساختمانی دولتی بود، نه در میدان شهر و نه در دست کسی که برای مراسمی آمده باشد؛ در اتاق خانهای قرار داشت که اکنون چیزی جز آوار از آن باقی نمانده بود.
ساعتی پس از این جنایت جنگی، برای تهیه گزارش راهی محله چاهتنگو در شهر قشم شدم. پیکرهای مطهر شهدا و مجروحان از زیر آوار خارج شده بودند، اما عملیات آواربرداری همچنان ادامه داشت.
هوای داغ قشم نفس را میبرید. دمای هوا از 50 درجه گذشته بود، اما هیچکس میدان را ترک نمیکرد. نیروهای امدادی، کارکنان معاونت فنی و زیربنایی و مدیریت امور شهری سازمان منطقه آزاد قشم و مردم محل، دوشادوش هم، آنچه از یک زندگی باقی مانده بود را از دل آوار بیرون میآوردند.
از میان ویرانهها، یخچال، لباسها، مدارک، ظروف، اسباببازیهای کودکان و دوچرخهای کوچک بیرون میآمد؛ هر کدام، نشانی از خانهای که تا چند ساعت قبل، مأمن یک خانواده بود و اکنون به صحنه یکی دیگر از جنایتهای جنگی علیه غیرنظامیان تبدیل شده بود.
این خانه متعلق به شهید قیصر جعفری، راننده تاکسی قشمی بود؛ مردی که با یک خودروی پراید، رزق حلال خانوادهاش را تأمین میکرد. در این حمله، همسرش شهیده زهرا جعفری و فرزند دو سالهشان شهید سینا جعفری نیز به شهادت رسیدند؛ خانوادهای که نه سلاحی در دست داشتند، نه در میدان نبرد بودند و نه جز زندگی در خانه خود، نقشی در هیچ درگیری نظامی داشتند.
در میان رفتوآمد نیروهای امدادی، بانویی که خود را همسایه خانواده شهید معرفی میکرد، وارد بخش باقیمانده خانه شد. دقایقی بعد با سبدی از وسایل شخصی بازگشت؛ چند دست لباس، مدارک و آنچه از اتاقها سالم مانده بود. در میان همان لباسها، چشمم به پرچم افتاد. ابتدا تصور کردم متعلق به یکی از نیروهای حاضر در محل است. از او پرسیدم:
«این پرچم را از کجا آوردید؟»
نگاهی کوتاه به سبد انداخت و بیدرنگ گفت: «داخل اتاق بود.» چند لحظه سکوت کردم.
خانه، خانه یک راننده تاکسی بود؛ نه دفتر یک مسئول، نه مقر یک نهاد دولتی و نه مکانی نظامی. مردی با زندگی ساده که پرچم ایران، جایی در اتاق خانهاش داشت.
هنوز به همان دو کلمه فکر میکردم که آن بانو، سبد را آرام بر زمین گذاشت. پرچم را با هر دو دست برداشت، گرد و غبارش را بهآرامی تکاند و چند لحظه به آن نگاه کرد. بعد، بیآنکه کسی چیزی بگوید یا از او بخواهد، آن را میان ویرانههای خانه بالا گرفت.
هیچ شعاری سر داده نشد، هیچ نمایشی در کار نبود و هیچکس از او نخواست آن صحنه را تکرار کند.
دوربینم روشن بود، اما آن لحظه بیش از آنکه قابی برای ثبت تصویر باشد، شاهد روایتی بود که پیش چشمم شکل میگرفت.
در همان لحظه، فقط یک سؤال در ذهنم شکل گرفت: این پرچم در آن اتاق چه میکرد؟
شاید هیچگاه پاسخ دقیق این پرسش را ندانیم. شاید یادگار یک مراسم بود، شاید هدیهای از عزیزی یا شاید تنها پرچمی که صاحب خانه دوست داشت در کنار زندگیاش باشد.
اما پاسخ هرچه باشد، یک حقیقت را تغییر نمیدهد؛ پرچمی که از زیر آوار بیرون آمد، نشان میداد ایران برای آن خانواده فقط یک نام روی نقشه نبود، بخشی از زندگی روزمرهشان بود؛ آنقدر نزدیک که جای خود را در اتاق خانه پیدا کرده بود.
آن روز فهمیدم بعضی پرچمها فقط بر فراز ساختمانها برافراشته نمیشوند؛ بعضی از آنها سالها در سکوت، کنار لباسهای یک خانواده زندگی میکنند. موشک میتواند سقف خانه را فرو بریزد، دیوارها را ویران کند و عزیزان یک خانواده را بگیرد، اما نمیتواند آنچه را در دل صاحبان آن خانه ریشه دوانده است، از میان ببرد.
وقتی از چاهتنگو بازمیگشتم، تصویرهای زیادی در دوربینم ثبت شده بود؛ آوار، دود، دیوارهای فروریخته و وسایل پراکنده یک خانه. اما اگر امروز کسی از من بپرسد ماندگارترین تصویر آن روز چه بود، از ویرانی نخواهم گفت.
از پرچمی خواهم گفت که از دل آوا ر بیرون آمد؛ پرچمی که بیآنکه سخنی بگوید، روایت یک جنایت جنگی و دلبستگی یک خانواده به میهن را در ذهنم برای همیشه ماندگار کرد.
انتهای پیام/7558
