---- زندگی در اشعار مولانا:
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ، ‌ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ، دانی که پس از عمر چه ماند باقی ، مهر است و محبت است و باقی همه هیچ ،

موقعیت شما : صفحه اصلی » اقتصادی و مالی
  • شناسه : 77594
  • 20 آوریل 2026 - 21:52
  • 1 بازدید
  • ارسال توسط :
خاطرات عکاس تبریزی از رهبر شهید انقلاب
خاطرات عکاس تبریزی از رهبر شهید انقلاب

خاطرات عکاس تبریزی از رهبر شهید انقلاب

بهزاد پروین‌قدس، عکاس برجسته تبریزی، خاطرات خود از دیدار با رهبر معظم را روایت می‌کند.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، بهزاد پروین‌قدس، عکاس نوجوانی بود که دوربین ساده‌اش را به خط مقدم جنگ برد؛ نه برای شهرت، نه برای پول، که برای ثبت حقیقت. تبریزی آرام و کم‌حرفی که در 17 سالگی، درست چند ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی، راهی جبهه‌ها شد؛ با یک دوربین اسپینای روسی، بدون حمایت، بدون قرارداد، و تنها با یک انگیزه: لحظه‌هایی را ثبت کنم که اگر من نباشم، شاید برای همیشه فراموش شوند.

جنگ برای او فقط مأموریت عکاسی نبود؛ زیست روزانه‌اش بود. او پنج‌بار پیکر خودش را روی خاکریزها و در کنار رزمنده‌ها از زیر باران ترکش خمپاره جمع کرد، مجروح شد، اما برگشت. هر بار زخمش تازه‌تر شد، حلقه دوستانش کوچک‌تر. بهترین رفقایش یکی‌یکی روی همان خاکی جا ماندند که او رویش ایستاده بود و شاتر می‌زد. بهزاد پروین‌قدس اما تصمیم گرفت بماند؛ برای ثبت چهره‌هایی که شاید فردا فقط یک نام روی پلاک باشند و عکسی در دست مادر.

دفاع مقدس برای او حتی با پایان جنگ هم تمام نشد. سال‌ها پس از آتش‌بس، وقتی بسیاری به زندگی عادی برگشته بودند، او همچنان در دل جبهه‌ها بود؛ این بار نه پشت دوربین در خط مقدم، که در گروه‌های تفحص شهدا. تا سال 1382 در کنار نیروهای تفحص سر در خاک و یادگاری‌های رفقای گم‌شده داشت؛ پیکرهایی را که سال‌ها مفقودالاثر بودند پیدا می‌کرد، می‌شناخت، و به آغوش خانواده‌ها برمی‌گرداند. برای او، عکاسی از جنگ و بازگرداندن پیکر شهدا دو قاب از یک روایت بود: روایتی برای تمام‌نشدن یاد رفقا.

او امروز وقتی از آن سال‌ها حرف می‌زند، جنگ را فقط با گلوله و خمپاره تعریف نمی‌کند؛ از دانشگاه الهی
 دفاع مقدس می‌گوید؛ از سفره‌های ساده‌ای که سرشان بچه‌ها هم‌سفره و هم‌سنگر بودند، و دلتنگی عمیقی که هنوز در صدایش پیداست. دلتنگی برای سفره‌هایی که دیگر جمع نمی‌شوند و رفقایی که دیگر برنمی‌گردند.

او در گفت‌وگو با تسنیم می‌گوید: از برکات جمهوری اسلامی و حضرت امام بود که توفیقی شد از بدو شروع انقلاب، از نوجوانی عکاسی را شروع کنم؛ که مهم‌ترینش دوران دفاع مقدس بود و هنوز هم برای من ادامه دارد.

وقتی از او می‌پرسم اولین جرقه حضورش در جنگ از کجا بود، کمی مکث می‌کند، انگار دارد قاب‌های قدیمی را در ذهنش ورق می‌زند:  آن موقع 17 سالم بود. جنگ تازه شروع شده بود. من هم مثل خیلی‌های دیگر نمی‌توانستم بی‌تفاوت بمانم. فرق من با بقیه این بود که اسلحه‌ام، دوربینم بود. با یک دوربین اسپینای روسی رفتم خط مقدم. نه امکاناتی، نه حامی‌ای، نه جایی که بگوید برای چه کسی داری کار می‌کنی. نه حقوقی بود، نه قرارداد کاری. فقط یک چیز بود؛ این احساس که باید این لحظه‌ها ثبت شود.

از پول و قرارداد که می‌پرسم، لبخند تلخی می‌زند: هیچ دستمزدی نمی‌گرفتم. برای پول نبود که آنجا ماندم. من برای این می‌رفتم خط مقدم که لحظه‌های تلخ و سخت جنگ، چهره رزمنده‌ها، لبخندهای قبل از عملیات، و بعدتر، عکس رفقای شهید را ثبت کنم و برسانم به دست خانواده‌هایشان. خیلی وقت‌ها تنها تسلی خانواده، همین یک عکس بود.

اما این حضور بی‌وقفه در خط مقدم، برای او بی‌هزینه نبود: در این مسیر پنج بار بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شدم. هر بار فکر کردم شاید این بار آخر باشد. اما وقتی به خودم می‌آمدم، باز می‌دیدم که نمی‌توانم پشت جبهه بمانم. می‌کشیدم طرف میدان. از طرفی، بهترین دوستانم را همان‌جا از دست دادم. بچه‌هایی که هم‌سفره و هم‌سنگر بودیم، دیگر برنگشتند. اینها چیزی نیست که آدم بتواند فراموش کند.

از او می‌پرسم با این حجم از داغ و زخم، وقتی به آن سال‌ها فکر می‌کند، چه حسی دارد؟  

می‌گوید: هجمه‌ای که در دوران هشت سال دفاع مقدس بود، ما را خیلی آزرده خاطر می‌کند؛ سختی‌ها، کمبودها، شهادت‌ها… اما از باب حضور مردم، از آن دانشگاه الهی که به پا شده بود، دلمان تنگ می‌شود. آنجا دانشگاهی بود که ما تویش بزرگ شدیم. وقتی می‌گویم دانشگاه الهی، یعنی همان جایی که بچه‌هایی که هم‌سفره و هم‌سنگر بودیم، کنار هم رشد کردیم. الان دلمان برای همان بچه‌ها تنگ شده. آرزو می‌کنیم دوباره با آنها هم‌سفره شویم.

پروین‌قدس، جنگ را محدود به سال‌های 59 تا 67 نمی‌بیند. برای او، این مسیر بعد از پایان رسمی جنگ هم ادامه پیدا کرد: به خاطر این‌که خیلی از میادین عملیاتی را خوب می‌شناختم و سال‌ها در جبهه‌ها بودم، بعد از جنگ هم از پای کار کنار نکشیدم. تا سال 1382، در کنار عکاسی، در گروه‌های تفحص شهدا حضور داشتم. می‌رفتم میادینی که زمانی زیر آتش بود و حالا سال‌ها از آن گذشته بود، اما هنوز بوی رفقا می‌آمد. کمک می‌کردم پیکر شهدای مفقودالاثر را پیدا کنیم و برگردانیم به خانواده‌ها. هر پیکری که پیدا می‌شد، انگار یک قاب ناتمام، کامل می‌شد.

وقتی صحبت به رهبر انقلاب می‌رسد، لحنش رنگ دیگری می‌گیرد؛ احترام و نوعی صمیمیت توأمان: خدا را شاکرم که توفیق داد وجود آمدن شهید آیت‌الله خامنه‌ای را درک کنم. اولین دیدار من و ایشان بعد از دوران جماران بود. اوایل سال 59 یا 60، به مجلس شورای اسلامی آمده بودند. همان‌جا ایشان را از نزدیک دیدم. بعد از آن هم در جلسات مختلف، این توفیق بود که ببینمشان.

اما روایت اصلی او از دیدارهایش با رهبر انقلاب، به سال‌های دفاع مقدس و بعد از عملیات مرصاد برمی‌گردد: حضرت آقا در دوران دفاع مقدس، بعد از عملیات مرصاد، لشکر به لشکر می‌رفتند و با رزمنده‌ها دیدار می‌کردند. یک‌بار در تاسوعای حسینی، ما خدمت ایشان رسیدیم. لشکر در حال حرکت بود. من در جاده بودم، کنار کشیدم که ماشین‌ها رد شوند. دیدم حضرت آقا در جلوی ماشین نشسته‌اند.

او به جزئیات یک لحظه ساده اما پرمعنا اشاره می‌کند:  خودروی ایشان که نزدیک شد، با دست به من اشاره کردند که مسیر را برو؛ یعنی نخواستند از ما سبقت بگیرند. همان اشاره کوچک برای من خیلی معنا داشت. من خودرو را پارک کردم و پیاده شدم. دیدم حضرت آقا با لباس سپاه پیاده شدند. روبوسی کردیم. هوا گرم بود. گفتم: اجازه بدهید عکس بگیریم. فرمودند: مانعی ندارد.

او از آن صحنه، بیش از یک فریم عکاسی در ذهن دارد: همیشه کنارم عکس‌های شهدا و عکس‌های هنری داشتم. همان‌جا چندتا از این عکس‌ها را خدمت آقا آوردم و نشانشان دادم. با دقت نگاه کردند. بعد حضرت آقا برای وضو رفتند. من هم شروع به عکاسی کردم؛ هم از آن لحظه‌های ساده، هم از ارتباطشان با بچه‌های لشکر.

پروین‌قدس می‌گوید: به من گفتند کار دارم، اما در برنامه تاسوعای حسینی، به عزاداری آذری‌ها علاقه دارم و دوباره برمی‌گردم.
همان وعده، چند روز بعد عملی شد:  روز تاسوعا، لشکر و گردان را در حسینیه شهید باکری جمع کردند. دوباره توفیق شد که ایشان را ببینم. آنجا هم از نزدیک، هم عزاداری‌ها را عکاسی کردم و هم ارتباط حضرت آقا با رزمنده‌ها را. ایشان تاسوعای حسینی به حسینیه اعظم شهید باکری آمدند و در آنجا سخنرانی کردند. بعد هم در مراسم سینه‌زنی تمام عزاداران با شور و شوق وصف‌ناپذیری سینه می‌زدند و آقا هم در کنار بچه‌ها عزاداری می‌کردند.

اینها برای من فقط چند فریم عکس نبود؛ بخشی از روایت تاریخی دفاع مقدس بود که باید ثبت می‌شد.

روایت بهزاد پروین‌قدس، روایت مردی است که عکاسی را نه به‌عنوان یک شغل، که به‌عنوان یک شهادت‌دادن انتخاب کرد؛ شهادت‌دادن به حقیقت روزهای سختی که امروز شاید در قاب چند عکس و چند خط خاطره خلاصه شده باشد. نوجوانی که با یک دوربین روسی و بدون هیچ حمایت رسمی، به خط مقدم رفت، زیر باران ترکش خمپاره پنج‌بار زخمی شد، بهترین دوستانش را از دست داد، اما از میدان برنگشت؛ نه در روزهای آتش، نه در سال‌های بعد که در گروه‌های تفحص، پیکر رفقای مفقود را از دل خاک بیرون می‌کشید.

برای او، دفاع مقدس دانشگاه الهی بود؛ جایی که مفهوم هم‌سفرگی و هم‌سنگری را برای همیشه در جانش حک کرد. دلتنگی امروز او برای آن روزها، دلتنگی برای جنگ نیست؛ دلتنگی برای آدم‌هایی است که دیگر نیستند و سفره‌هایی که دیگر پهن نمی‌شود.
و در دل این روایت، قاب‌های کوتاه اما پرمعنای دیدارهایش با رهبر انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای، بخشی دیگر از تصویر بزرگ دفاع مقدس را کامل می‌کند: رهبرى که در لباس سپاه، لشکر به لشکر میان رزمنده‌ها می‌رفت، در جاده به یک عکاس جوان اشاره می‌کرد شما برو جلو، اجازه می‌داد لحظه‌ها ثبت شوند و در تاسوعای حسینی برمی‌گشت تا در میان عزاداری رزمندگان آذری، روایت دیگری از پیوند ایمان و مقاومت را رقم بزند.

آذربایجان شرقی , اخبار استان آذربایجان شرقی , اخبار تبریز , شهید امام خامنه ای (ره) , آیت‌الله سید علی خامنه‌ای , جنگ ,

انتهای پیام/

 

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*