
اضطراب آخرشب؛ چرا شبها ذهنمان طغیان میکند؟!
شب برای بسیاری از ما زمان آرامش نیست زمان هجوم است. هجوم فکرها، ترسهای بینام، مرور بی پایان گفتگوها، شکستها و آیندههای نامعلوم. در طول روز، ذهن ما درگیر بقاست: کار، ترافیک، پیامها، وظایف، نقشها. اما شب که میرسد و صداها کم میشوند، ذهن ناگهان بیدار میشود. انگار تازه فرصت پیدا کرده حرف بزند. اضطراب آخر شب، برخلاف تصور رایج الزاما اختلال اضطرابی نیست اغلب واکنشی است به زیست روزانهای که مجال فکر کردن نمیدهد. در روانشناسی، شب زمانی است که دفاعها ضعیفتر میشوند مکانیزمهایی که در روز، با عقلانیسازی، حواس پرتی یا فعالیت افراطی، اضطراب را سرکوب میکنند. از منظر جامعه شناسی، شب بازتابی است از ساختارهای فرسایندهی زندگی مدرن: ناامنی اقتصادی، فشار نقشها، تنهایی شهری و بیثباتی آینده. این اضطراب خاموش، نه فریاد میزند و نه حملهی پانیک میآورد بلکه آرام، خزنده و فرساینده است. در این مقاله میکوشیم اضطراب شبانه را نه صرفا به عنوان یک پدیدهی فردی، بلکه به مثابه نشانهای اجتماعی-روانی بررسی کنیم جایی که روان فردی و شرایط اجتماعی به هم گره میخورند. شهروندی که شبها میترسد، فقط از تاریکی نمیترسد از فردا، از ناتوانی، از جا ماندن، از دیده نشدن و از فروپاشیهای بیصدا میترسد.










