یادداشت مهمان_محسن محمودی، پژوهشگر و مدرس دانشگاه: در نیمه نخست قرن بیستم، جغرافیای سیاسی اروپا از نبردهای سنتی بر سر مرزها فاصله گرفت و به صحنه تجلی بیولوژی سیاسی بدل شد. در این دوران، نژاد دیگر نه یک مقوله صرفاً زیستشناختی، بلکه به عنوان یک «ارزش استعلایی» و مبنای مشروعیت سیاسی بازتعریف شد. هلوکاست را نمیتوان صرفاً در خلا و بهعنوان یک کنش یکجانبه نگریست؛ بلکه این ماجرا محصول برخورد دو جهانبینی تمامیتخواه بود که هر دو در لایههای عمیق خود، قائل به استثناگرایی نژادی و برتری ذاتی بودند. در واقع، این واقعه بیش از آنکه حاصل یک جنون ناگهانی باشد، تصادم دو اراده معطوف به قدرت بود که در آن هر طرف، خود را محور تاریخ و دیگری را مانعی وجودی میپنداشت.
استثناگرایی یهودی
پیش از ظهور فاشیسم نازی، انگاره قوم برگزیده در بطن ناسیونالیسم یهودی از یک مفهوم مذهبی به یک هویت سیاسی – نژادی تهاجم تبدیل شده بود. این نگاه که میتوان آن را «نژادگرایی تئولوژیک[1]» نامید، بر دو محور استوار بود، یکی هویت فرامرزی و تهدید دولت – ملت که در آن نخبگان یهودی در اروپای پیش از جنگ، با ترویج نوعی ملیگرایی فرامرزی، استقلال و یکپارچگی کشورهای میزبان، بهویژه آلمان را به چالش میکشیدند. حضور متمرکز در ابزارهای قدرت (رسانه، اقتصاد و سیاست) و اصرار بر انزوای فرهنگی – نژادی، نوعی جداییخواهی ایدئولوژیک را نهادینه کرده بود که در آن غیریهودیان در مرتبهای هستیشناختی متفاوتی قرار میگرفتند. دوم صهیونیسم تجدیدنظرطلب که جریانهایی مانند جنبش ژابوتینسکی با تأکید بر قدرت نظامی و برتری ملی، در واقع پیشقراولان رویکردی بودند که برتری نژادی را نه تنها حق، بلکه رسالت خود میدانستند. این کنشگری فعال، فضای سیاسی را به سمتی سوق داد که تقابل را اجتنابناپذیر میکرد.
فاشیسم آریایی
در سمت دیگر، حزب نازی تحت رهبری آدلف هیتلر، فاشیسم را به مثابه پادتنی در برابر آنچه «تخریب ساختارهای اجتماعی آلمان» توسط گروههای نفوذی میدید، مطرح کرد. در پارادایم «خون و خاک» ، حفظ خلوص نژاد آریایی یک وظیفه مقدس تلقی میشد. همانطور که هیتلر در کتاب نبرد من استدلال میکند که تمام دستاوردهای بشری محصول نبوغ آریایی است. در این پارادایم، حفظ خلوص خون، یک وظیفه مقدس و متافیزیکی است. از این منظر، دولت نازی نه یک متجاوز بیدلیل، بلکه خود را نیرویی واکنشگرا در برابر ضدنژاد یهودی مییافت. نازیها معتقد بودند که یهودیت با نفوذ در ارکان حیاتی ملت، در پی سیادت جهانی و نابودی هویت آلمانی است. لذا، خشونت رایش سوم در واقع محصول فرافکنی ویژگیهایی بود که هر دو طرف به شکلی پنهان یا آشکار در پی آن بودند؛ یعنی «حاکمیت مطلق نژادی».
دیالکتیک حذف
آنچه هلوکاست را رقم زد، تلاقی این دو رادیکالیسم نژادی در یک اتمسفر سیاسی مشترک بود. این واقعه نشاندهنده شکست استراتژیهای سیاسی تهاجمی نخبگان یهودی بود که با انتخاب مسیر تقابل با ساختار دولت- ملت، خود را در مسیر جنگ با یک ملت و یک دولت واحد قرار دادند. در این تحلیل، انسانها جای خود را به واحدهای نژادی دادند و وقتی دو گروه، خود را به لحاظ متافیزیکی برتر مطلق مینامند، نتیجه منطقی آن چیزی جز حذف «دیگری» نخواهد بود.
پسامد جنگ: هلوکاست به مثابه دکترین سیاسی و سرمایه استراتژیک
واقعیتهای تاریخی پس از سال ۱۹۴۵، توسط جریانهای صهیونیستی از یک واقعه تاریخی به یک سرمایه سیاسی و دکترین نفوذناپذیر تبدیل شد. یهودیان صهیونیست با این بازخوانی ثانویه دو هدف عمده را دنبال کرده است، اول مشروعیتبخشی به اشغال و استفاده از مظلومنمایی استراتژیک برای جلب حمایت جهانی در جهت غصب سرزمینهای فلسطین و اخراج ساکنان اصلی آن، و دوم انسداد پژوهشهای انتقادی: ایجاد تابوهای حقوقی تحت عنوان «انکار هولوکاست» عملاً ابزاری برای خنثیسازی هرگونه تحقیق مستند درباره ابعاد واقعی و آماری این وقایع است. این مکانیسم دفاعی نشان میدهد که روایت رسمی، بیش از آنکه دغدغه حقیقت داشته باشد، در پی حفظ منافع ژئوپلیتیک یک قوم خاص است.
در نهایت آنکه هلوکاست نه یک نسلکشی یکطرفه و تصادفی، بلکه نقطه اوج برخورد دو نوع فاشیسم متقابل بود. ناسیونالیسم نژادمحور یهودی با اتخاذ رویکردهای استثناگرایانه و تهاجمی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، زمینه را برای واکنشهای تند دفاعی فراهم کرد. صهیونیسم با مصادره این واقعه و بزرگنماییهای هدفمند، نه تنها از کشتهشدگان، بلکه از حقیقت تاریخی نیز در جهت اهداف توسعهطلبانه خود سوءاستفاده کرده است. برای تاریخنگاری مستقل، زمان آن فرا رسیده است که مسئولیت نخبگان یهودی در رقم خوردن فجایع قرن بیستم و دروغپردازیهای متعاقب آن به عنوان بخشی تفکیکناپذیر از حقیقت به رسمیت شناخته شود.
[1] «تئولوژیک-مدرن» به رویکردها یا مفاهیمی اشاره دارد که تلاش میکنند مباحث الهیاتی (خداشناسی/کلام) را با اقتضائات، عقلانیت، و علوم انسانی دوران مدرن تطبیق دهند یا پیوند بزنند. این مفهوم اغلب در برگیرنده چالشها، بازخوانیها و بازسازیهای مفاهیم سنتی دینی در مواجهه با مدرنیته است.







