یادداشت مهمان، محمدمهدی سیدناصری، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان: جنگ همیشه با آتش و ویرانی شناخته نمیشود. گاهی مخربترین بخش آن، پس از خاموش شدن صدای انفجار آغاز میشود؛ زمانی که شهر آرامتر شده، خیابانها دوباره شلوغ شدهاند و زندگی ظاهراً به جریان عادی بازگشته است، اما ذهن انسان هنوز در وضعیت خطر باقی مانده است. آنچه پس از بحرانهای نظامی و امنیتی در جامعه باقی میماند، فقط خرابی زیرساختها نیست؛ بلکه نوعی فرسایش پنهان روانی است که آرامآرام در حافظه فردی و جمعی رسوب میکند. در این میان، کودکان بیش از هر گروه دیگری در معرض این آسیب خاموش قرار دارند، زیرا آنان هنوز ابزارهای روانی لازم برای فهم، تحلیل و مدیریت بحران را بهطور کامل به دست نیاوردهاند.
در هفتهها و ماههای پس از جنگ یا تهدیدهای شدید امنیتی، بسیاری تصور میکنند با پایان درگیری، جامعه نیز به وضعیت طبیعی بازمیگردد. اما روان انسان برخلاف تقویم سیاسی عمل میکند. بدن و ذهن، خطر را با تأخیر فراموش میکنند. کودکی که شبها با صدای اخبار، اضطراب خانواده، خاموشیها یا ترس از حمله خوابیده است، لزوماً با اعلام آتشبس احساس امنیت نخواهد کرد. سیستم عصبی کودک، تجربه بحران را بهعنوان «احتمال دائمی خطر» ثبت میکند و همین مسئله میتواند زمینهساز اضطراب مزمن، اختلال خواب، کاهش تمرکز، پرخاشگری، افت تحصیلی و حتی تغییرات عمیق شخصیتی شود.
یکی از مهمترین خطاهای سیاستگذاری پس از بحران، محدود کردن مفهوم بازسازی به ابعاد فیزیکی و اقتصادی است. در حالی که بازسازی واقعی، بدون ترمیم روان جمعی ممکن نیست. جامعهای که اضطراب در آن تثبیت شود، حتی در شرایط ظاهراً عادی نیز احساس امنیت نخواهد کرد. این مسئله درباره کودکان اهمیت دوچندان دارد، زیرا کودک تنها «امروز» را تجربه نمیکند؛ بلکه آینده خود را بر اساس احساس امنیت یا ناامنی امروز میسازد. اگر ذهن کودک در وضعیت آمادهباش دائمی باقی بماند، این وضعیت میتواند بر هویت، روابط اجتماعی و نگاه او به جهان اثر بلندمدت بگذارد. از منظر حقوق کودک، سلامت روان صرفاً یک موضوع درمانی یا فردی نیست؛ بلکه بخشی از حقوق بنیادین کودک محسوب میشود.
کنوانسیون حقوق کودک، دولتها را موظف میکند شرایط لازم برای رشد سالم جسمی و روانی کودکان را فراهم کنند. این تعهد، فقط به زمان صلح محدود نیست، بلکه دقیقاً در شرایط بحران اهمیت پیدا میکند. بنابراین، حمایت از کودکان پس از جنگ تنها به معنای جلوگیری از آسیب فیزیکی نیست؛ بلکه شامل حفاظت از امنیت روانی، ثبات عاطفی و امکان بازگشت تدریجی آنان به زندگی عادی نیز میشود. اما مسئله مهم اینجاست که آسیب روانی پس از بحران، همیشه به شکل آشکار بروز نمیکند. بسیاری از کودکان ممکن است ظاهراً آرام به نظر برسند، اما در درون خود دچار نوعی «زیست در وضعیت بقا» شده باشند. در این وضعیت، بدن دائماً در حالت هشدار باقی میماند؛ ضربان قلب، خواب، تمرکز و واکنشهای هیجانی تغییر میکند و کودک حتی در محیط امن نیز احساس آرامش کامل ندارد. این وضعیت، اگر طولانی شود، میتواند به بخشی از شخصیت کودک تبدیل گردد.
در چنین شرایطی، خانوادهها نیز اغلب ناخواسته به بازتولید اضطراب کمک میکنند. کودکی که هر روز شاهد گفتوگوهای مداوم درباره جنگ، تهدید، آینده مبهم و اخبار بحران است، جهان را بهعنوان مکانی غیرقابل پیشبینی و خطرناک درک میکند. در اینجا رسانهها نیز نقش تعیینکنندهای دارند. تکرار بیوقفه تصاویر خشونت، تحلیلهای هراسآلود و فضای دائمی هشدار، ذهن کودک را در چرخه اضطراب نگه میدارد.
جامعهای که نتواند میان «آگاهیبخشی» و «بازتولید ترس» تعادل ایجاد کند، ناخواسته در حال عمیقتر کردن زخمهای روانی نسل آینده است. یکی از ابعاد کمتر مورد توجه در این میان، حق کودک بر «احساس امنیت» است. در ادبیات کلاسیک حقوق بشر، امنیت اغلب به معنای حفاظت فیزیکی تعریف میشود؛ اما برای کودک، امنیت مفهومی بسیار عمیقتر دارد. کودک باید بتواند آینده را قابل پیشبینی تصور کند، به محیط اطراف اعتماد داشته باشد و احساس کند جهان کاملاً فروپاشیده نیست. وقتی این احساس از بین میرود، حتی اگر جنگ پایان یافته باشد، بخشی از آثار آن همچنان در ذهن کودک ادامه پیدا میکند.
به همین دلیل، بازگشت جامعه به تعادل پس از بحران، نیازمند نوعی بازسازی روانی جمعی است. مدارس در این میان نقش کلیدی دارند. مدرسه فقط محل آموزش نیست؛ بلکه یکی از مهمترین فضاهای ترمیم روانی کودک است. بازگشت نظم روزمره، ارتباط با همسالان، بازی، گفتوگو و احساس تداوم زندگی، همگی به سیستم عصبی کودک پیام میدهند که جهان هنوز قابل زیستن است. اگر نظام آموزشی صرفاً بر جبران عقبماندگی درسی تمرکز کند و از وضعیت روانی کودکان غفلت شود، بخش مهمی از بحران نادیده گرفته خواهد شد. همچنین، جامعه باید بپذیرد که مراجعه به روانشناس یا دریافت حمایت روانی پس از بحران، نشانه ضعف نیست. یکی از خطرناکترین پیامدهای فرهنگ سکوت درباره آسیب روانی، مزمن شدن رنجهایی است که میتوانستند زودتر مدیریت شوند.
کودکانی که فرصت بیان ترس، اضطراب و تجربههای خود را پیدا نمیکنند، اغلب این احساسات را در درون خود انباشته میکنند و همین امر میتواند در آینده به بحرانهای عمیقتر روانی و اجتماعی منجر شود. واقعیت این است که جنگ، فقط ساختمانها را تخریب نمیکند؛ بلکه رابطه انسان با جهان را نیز تغییر میدهد. کودکی که برای مدتی طولانی در فضای تهدید زندگی کرده، ممکن است حتی پس از پایان بحران نیز جهان را مکانی ناامن ببیند. این همان نقطهای است که مسئولیت دولتها، رسانهها، نظام آموزشی و خانوادهها آغاز میشود؛ مسئولیتی برای بازگرداندن حس اعتماد، ثبات و امید. شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که جنگ چه زمانی پایان یافت؛ بلکه این باشد که آیا ذهن کودکان ایران نیز توانسته است پایان آن را باور کند؟ زیرا آینده هر جامعه، نه فقط در مرزهای جغرافیایی، بلکه در امنیت روانی کودکانش ساخته میشود.







